من دل تنگ توام

دل تنگ حرف زدن باتو

دل تنگ تكه كلام هايت

 اين ها تنها كلام تو نبود ,من هم  به آنها تكيه داده بودم

 

..

 

 

دسته ها : نيم بند
1391/1/7 9:25

 

حال من خوب است اما با تو بهتر مي شوم

.

آخ, تا مي بينمت يك جور ديگر مي شوم

.

باتو حس شعر در من بيشتر گل مي كند

.

ياسم و باران كه مي بارد, معطر مي شوم

.

در لباس آبي از من بيشتر دل مي بري

.

آسمان وقتي كه مي پوشي, كبوتر مي شوم

.

آنقدرها مرد هستم تا بمانم پاي تو!

.

مي توانم مايه ي گه گاه دلگرمي شوم

.

ميل ,ميل توست اما بي تو باور كن كه من

.

در هجوم بادهاي سخت ,پرپر مي شوم

.

.

 

"مهدي فرجي"

دسته ها : شعرها
1390/11/22 15:31

 

آقاسلام

دلم برايتان تنگ شده

دلم مي خواهد بغلتان بزنم

آقا مي شود كمي محكم تر بغلم بزنيد؟

ضامن آهوها ميدانم دستان تو معبر آهوهاست

آهويم را آوردم كه نگاه دنيا صيدش كرده است

فداي مهربانيتان آقاي مهرباني ها

موج مهرباني ات كشتي به گل نشسته ام را به ساحل مي رساند اي تاك نشين

سيرابم نكردي نكن , صيدم كن آقا

ضامن هميشه لحظه هايم

اي حس دروني عرش

رضايت خدا با تو لمس مي شود اي رضاي خدا

 بال واژگانم مي سوزد چه دارم بگويم دربرابر اين همه مهرباني

اي رئوف مهرورزانه ترين حريم , حريم توست

فقير و خسته به درگاهت آمدم

رحمي

 

دسته ها : دل نامه
1390/11/4 11:46

 خبر بريده  خبر مبتلا  خبر كشته       

 خبر شنيدن دشتي كشته در كشته

 

 از آسمان الهي به خاك مي افتند                    

 فرشتگان پريشان پر به پر كشته

 

 دوباره ولوله در خيمه هاي خون به جگر 

 كه پيش چشم پدر مي شود پسر كشته

 

 قضاي نسل بلاخيز توست يا ثارالله        

 شبي كه سجده كنان مي شود پدر كشته

 

 شبي كه ام ابيها ي عشق مي گردد                  

 ميان نيمه ديوار پشت در كشته

 

  فداي آن جگر پاره پاره ات اي شير         

  كه گشته هر طرفت پاره اي جگر كشته

 

  فداي قند لباني كه تشنه مي خندند            

  به تير حرمله چون مي شود شكر كشته

 

 هزار شكر كه عباس تو را نخواهد ديد      

  درآن دمي كه مي شوي اي اميد سر كشته

 

 هزار شكر كه عباس تو را نخواهد ديد         

 لبان خشك تو را زخم هاي تر كشته

 

 هزار دست كه اي ماه خواهي ديد            

 كنار علقمه چون مي شود قمر كشته

 

 چه كرده نام تو اي بالا بلند با تاريخ    

  امام و سرور سرهاي سر به سر كشته

 

 چه كرده اي كه كنون دسته دسته مي گردند    

  به زير پاي تو دل هاي در به در كشته

 

خبر بريده  خبر مبتلا  خبر كشته                

خبرشنيدن دشتي كشته در كشته

 

 

"  اميرحسين الله ياري"

دسته ها : شعرها
1390/9/14 12:6

اگه لبهاي تو تشنه ست   دل تو شبيه دريا س

تو چيكار كردي كه آبم   شده مديون تو عباس

واسه كشتي عالم    شده ناخدا اباالفضل

دل دريا خونه انگار  يكي گفته يا ابالفضل

دو تا چشماش به بيابون    نگران در انتظاره

واسه سالار شهيدان    يه نفر خبر مياره

يه علمدار و آوردن   مثل قرص ماهه خوني

قد سروش و شكستن   نميدوني نميدوني

يه علمدار و آوردن  كه ديگه نفس نداره

مثل عباس قيافش  ولي دو تا دست نداره

 .

.

"  اميرحسين الله ياري"

دسته ها : شعرها
1390/9/14 11:54

 .

.

مرقدت ضرب المثل هاي مرا تغيير داد

هر كه بامش بيش برفش نه ,كبوتر بيش تر

.

.

چهار فصل مشهدت از عطر گل آكنده است

 اين چنين يعني سه فصل از شهر قمصر بيش تر

.

.

 

التماس دعا

دسته ها : شعرها
1390/7/28 13:11

آمد آفتابي كه از پنجره ي خانه ي موسي بن جعفر (ع) طلوع كرد و تا كوچه پس كوچه هاي توس

پر گشود.تابش او جهان را فرا گرفت و گرماي حضورش شكوفه هاي ايمان را متجلي ساخت.توس

و نيشابور رافت او را ديدند و قدم هاي او را به ديده كشيدند

حرم او قطعه اي از بهشت است و نسيم محبت او در كوچه كوچه ي شهر, كاكل احساس را شانه

مي زند. كبوتران حرمش, از صحن او دانه ي شوق بر مي چينند و آسمان را در شور بال خويش

گم ميكنند.خورشيد دو زانو پيش تابش گنبدش مي نشيند و درس حرارت مي آموزد.ساقيان عرش

در سقاخانه, مشرق پياله ها را زلال نور پر مي كنند و كام دل زايران خسته را بر مي آورند

اين جا مشهد اوست كه فرشتگان بال خود را فرش نفس هاي زايران او مي كنند. عشق در نفس ها

گل مي كند و دلدادگي جوانه مي زند. اين جا حقيقت, خود را در اذان گلدسته ها آشكار مي سازد و

معاد, برانگيختگي است كه خود را در آينه كاري ها مي تاباند. اين جا ايمان, همان قنات هايي است

كه در قنوت عاشقان جاري مي شود

او آمد تا تسبيح سپيده دمان شوق از لابه لاي انگشتانش سرازيرشود و خاك توس از يمن قدمش

جولانگاه كبوتران سپيد شود

او آمد كه به چشمان آهوانه ي خراسان آرامش ببخشد و ضامن دل هايي باشد كه گلزار محبت اوست

او آمد كه به نگاه هاي خسته و درمانده به ضريح آفتاب نگاهش دخيل ببندند و بيماران كوي عشق

شفا يابند

وقتي به پابوسي حرمش مي روي, ديگر در خودت نيستي, گاه بال در بال كبوتران حرم تا اوج

 آسمان قد مي كشي و گاه شور زايران تو را با خود مي برد.در حسي قشنگ خودت را مي پيچي

قلبت مثل كبوترها بي تاب است و چشمت ميزبان اشك شوق مي گردد

او آمد كه بهانه ي خوبي باشد. تا هزار هزار پنجره از رحمت و مهرباني, به روي خاكيان هميشه

محتاج بگشايد

او آمده است كه از نيشابور دل ها بگذرد و حديث سلسله الذهب را بر لبان تاريخ ترانه سازد

او آمده كه بهار در مقدمش بشكفد و اشراق كلمات متبرك باشد

مولاي من! دلم در تب اشراق مي سوزد. در بلنداي ارتفاع رافت و مهرباني مي بينمتان و نيازهايم

 

را در جام كلمات مي ريزم.در نگاهم خواهش آهويي است كه پناهگاه مي طلبد.در صدايم التماسي

است كه تنها شما آن را شكوه مي بخشي.غريبانه به كنجي مي نشينم و دست هاي محبت تان كه بر

شانه ام گذاشته مي شود, چشمانم را باراني مي كند و من خود را در آيينه ي ولايت پيدا مي كنم

دلم به پنجره ي فولاد گره خورده و زار مي زند. نگاهم با كبوتران فراز آسمان آبي را در پيش گرفته

است. غريبي را در خيابان جا گذاشته ام و آمده ام از عشق تر شوم.عشق در من ببارد.آمده ام در پناه

امن حرمش احساس آهويي را داشته باشم كه جز نگاه مهربانش پناهگاهي ندارد

آمده ام خود را در جويبار صلوات زايران شست و شو بدهم و غبار دامن فرشتگان بر سرم ريخته

شود و سبك شوم. آن قدر سبك كه پرواز در من رنگ بگيرد

نام رضا (ع) كه بر زبان مي آيد, كلمات به شور و شعف مي آيند.رستاخيزي از كلمات شكل

 مي گيردو به دور گنبد و گلدسته ها مي چرخد. احساس مي كني كسي هست كه حرف هايت را

بشنود.كسي هست كه رازهاي نگاهت را بفهمد. احساس مي كني كسي هست كه سفره ي دلت را

پيشش بگشايي و دلتنگي هايت را بگويي. صميميتي كه در اين قطعه از بهشت جاري است, در

هيچ جاي ديگرمانندي ندارد. اين جا جاي پاي خدا را مي توان ديد, رد بال ملايك را مي توان

مشاهده كرد

اين جا تمام كاينات به طواف مشغولند. در اين جاآرامش خيمه زده است

اين جا قبله ي همه دل هاي عاشق است. اين جا مدخل آسمان است

 

 سيد حكيم بينش  *

   * مهاجر افغانستاني       

دسته ها : دل نامه
1390/7/16 22:35

  مي خواستم تو را خورشيد بنامم , از روشنايي منفشرت آقاجان

آقاجانم,  ديدم كه خورشيد سكه صدقه اي است كه هر روز از جيب شرقي ات در مي آوري

دور سر عالم مي گرداني, در صندوق مغرب مي اندازي

و بدين سان استواري جهان را تضمين مي كني

مي خواستم تو را ابر بنامم , از شدت كرامتت

ديدم كه نسيم بازدم توست, در فضاي فرشتگان منتشر مي شود

پس بهتر ديدم تو را اينگونه بنامم ;  اينگونه اي كه آنگونه خدا ناميد , راضي به رضاي حق

  رض_____________________ا

 

       

دسته ها : دل نامه
1390/7/14 15:26

 

شب است و شگرفي هاي فراوان همراه آنند. شبي كه يادمان شب هاي روشن منند و يادآور پرواز در

آسمان پرستاره از كنار مناره اي كه آسمان را تنگ در آغوش كشيده و دست هاي رو به اوج و تضرع

ودعا تا آستانه ي اشراق هاي نور و نوازش باد كه از دورترين بهار بر خاك نرم برغبار پاي زائران

صحن ملكوت تيمم مي كند و ركعت هاي عشق را قامت مي بندد تا سفر به آسمان را آماده شده باشد

همراه با قافله ي اعصار و قرون

آري شب است, نه شبي قيرگونه با زلفان سياه و آويخته كه شبي در باران نور و محو شدن در

لحظه هاي بي برگشت.پنجره ي چشم هايم را مي گشايم .باراني از نور با خيرگي تمام در اعماق جانم

نفوذ مي كند . بارگاهي قدسي و ملكوتي با آسماني پر از ستاره تكه اي از بهشت را پيش رويم مجسم

مي كند. دست هايم را بالا مي برم تا همه ي دردهايم را فرياد كشم ,دردهايي كه چون گرهي وانشدني

سالهاي زندگي ام را خراب كرده اند

آنها را به دست دعا مي سپارم .اشك برگونه ام سرازير مي شود. حالا ديدگانم دنياي ديگري به رويم

مي گشايند. حالا بايد تلاش كنم تا ضجه هاي محبوس را پس از سال ها در فضاي ملكوتي صحن رها

كنم . در همهمه و ازدحام زوار چنان مي نالم كه انگار هيچ كس دور و برم نيست تا احساس شرم كنم

پاهايم تاب حركت ندارد. تنديسي از پيكر نيم جانم را در سنگفرش سرايش به جاي مي گذارم

روح از تنم جدا مي شود تا بي هيچ تعلقي حلقه هاي ضريحش را بغل و نفس مسيحايي اش را احساس

كند. شكر جمالش چنانم مي كند كه گويا لحظه هايم را برگشتي نيست. هنوز تنديس وار بر سنگفرش

صحن و سرايش ايستاده ام. مي خواهم با دست هاي جانم دامنش را بگيرم و تكه اي از آن را به يغما

ببرم. آنگاه برگردم و نخ هاي آن را به تمام دردمندان جهان هديه كنم و رسولي باشم براي بيان همه ي

جلال و شكوهش. مي خواهم از غبار درگاهش زيارتگاهي براي دلم بسازم

مي خواهم همه ي دردمندان عالم را باخبر كنم كه اينجا;يعني, در خاك خراسان قبله اي است كه خاك

درگاهش داروي چشم هاي نابيناست و آب سقاخانه اش شربتي براي دردهاي بي درمان

مي خواهم فرياد بزنم كه اينجا بارگاهي است كه پناهگاه كبوتران و آهوان است كه به بركت اين پناه

يافتن شايد نسلشان براي هميشه جاودانه بماند

مي خواهم دلم را به كبوتري بسپارم كه در آستانه ي مقدس هر صبح و شب به بهانه ي دانه ي گندمي

خاكش را بوسه مي زند و هر از گاه سرخوشانه گرد گنبد بلند مرتبه اش طواف مي كند و به آسمان

مي رسد كه همه ي ابرهاي بارآور طوافش مي كنند

 

 اسفنديار جهانشيري

(صفي)     

دسته ها : دل نامه
1390/7/12 19:2

 گام برمي دارم, بلند گام بر مي دارم بلند... بلند ... بلند... پرچم سبزتان از بلنداي گنبد راه را نشان

مي دهد و صداي آواز سحر در ترنم باران, گونه هاي خيسم را ناز مي كند

 

شايد آن يكي كبوترت باشم مرا ببين! خوب ببين! كبوتر سفيد؟نه! كبوتر چاهي؟نه! آن كبوتر سياه و

بخت برگشته ام كه درها به رويم بسته است آمده ام پيش شما يك دانه, فقط يك دانه از گندم هاي صحن

 را حواله ام كنيد

 

اجازه ورود مي خواهم. از كفشداري كه آمدم  پاهايم را دم در تكاندم. مي دانم از آهو كمترم .يك خال

سياه چشم او هم نمي شوم. اصلا به چشم نمي آيم اما مي خواهم بيايم پيش شما

 

دسته ها : دل نامه
1390/6/26 10:14